1-((صداي اواز همسرم محمدرضا در زندان شنيده شده است)).((لباس شخصي مسلحي كه مردم را تهديد به كشتن كرده بود توسط مردم سبز پوش هو شد))
2-چند وقت پيش به روستاي محل تولدم رفته بودم . همراهم كه اقوام من به حساب مي امد خاطره اي جالب براي من تعريف كرد. وي گفت:((پدرم يك مترسك را در زمين برنج كاري تعبيه كرده بود تا از اين طريق گنجشكها را از اطراف مزرعه دور كند.ولي بر خلاف انتظار يك روز مشاهده كرد گنجشكها سر ودست مترسك را فتح كرده اند و دارند اواز مي خوانند.پدرم با ديدن اين صحنه با عصبانيتي كه مزين شده بود به خنده اي تلخ به من گفت سريعا اون مترسك را از داخل زمين بردار تا بيشتر از اين مايه ابرو ريزي نشود.مترسكي كه قدرت ترساندن نداشته باشد همان بهتر كه نباشد)).
3-شايد بتوان بر اساس اين خاطره-كه از طريق اميزش زمان حال و گذشته سياسي شده است – و ان دو خبر گفت:((زنداني با اواز خود زندان را تسخير كرد)).
4-باري خبر رسيده است كه پرنده هاي سبز شكستن قدرت نمادين واسطوره اي مترسك را اواز كرده اند. همان قدرتي كه هر لحظه از تخيل مردم زير دست خود نيرو ميگيرد و فربه تر ميشود.((تخيل )) مردمي كه رابطه مستقيمي داشت با ((بالقوگي)) و راز الود ماندن زور حاكم.هر چه اين تخيل بيشتر باشد به اسرار اميز شدن حاكم مي افزايد.تا جايي كه منجر به ((ترس))ي شود كه صاحب تخيل را به انفعال كامل مي كشاند.همين ترس بود كه ((خيابان)) را از هر گونه كنش سياسي پاك كرده وان را به مكان ((حمالي))تهيدستان بي كس و ((كارشناسان)) محافظه كار و ((ماله كش)) تبديل كرده بود.مكان ((سر به زيري)) و مكان ((بي زباني)).زيرا در جايي كه ((ديگري بزرگ)) و اقا بالا سري هست كه به جاي تو حرف بزند و ميل بورزد چه نيازي به ((زبان)) تو هست.
با با با با منی....
*اره که با توام... چرا گوشات درازه... چرا ایطوری راه میری....پشت کلت چرا پخه.....چن سالته
سال....!!؟؟ سالامو هممه رو فروختم جاش سوال خریدم.
*که چی بشه اووقت؟
که.....ببب....که ..نیاز نباشه هیی هی اونا بشمارم... اخه میگن اگه بشماری تموم میشه
*کی بدنیا اومدی؟
نمیدونم ....البته میدونم ها...ولی فقط روز وماه سالشو نمی دونم....
فقط میدونم که .... خیییییلی سر د بود... اخه هنوزم سردمه....
تنها چیزی که یادمه اینه که یه نظربند به دست چپم....نه نه نه دست راستم...ن اااا ه ....اصلا چه فرق داره که به دست راستت ببندن یا دست چپت...به خود خودم بسته بودن..
*تا چی بشه؟
تا خودم باشم دیگه.... تا شیطون گولم نزنه... تا انفلو انزای مرغی نگیرم.
*مگه اون موقع انفلو انزای مرغی را شناخته بودن؟
نمیدونم... البت که شناخته بودن...اخه هر جا که مرغ باشه انفلو انزاش هم هست
یه چیز دیگه هم یادم اومد...
*چی؟
یادمه یه پیره زن بود که ادعای پیامبری میکرد به ما میگفت :
میدونید چرا ادم و حوا را از بهشت روندند؟ چون انفلو انزای مرغی داشتن...
ببخشید یه کم احساساتی شدم وکمی از مساله دور شدم. البته اونقدا هم دور نشدم.منظورم اینه که نمیخواستم اینگونه بگم.خلاصه از بس این چند روزه شیرینی های کافه فرانسه را خوردم که همدم زنبورا و مورچه ها شده ام.اره یکی از اون کسانی که اصلا تو باغ نیست شخص شخیص حضرت ایت الله العضمی خاقان بن خاقان ...حسام .. دولتخواه است.داره بیست وهفت سالم تموم میشه ولی حتی یه بار هم نشده به فکر روز تولدم باشم. شاید حق با من باشه چرا که من به شخصه به این ادا و اطوارا... (از اونایی که شیرینی تولدشون را خوردم معذرت می خام)... نه...ببخشید... به این عادتا بی علا قه ام.شاید هم به این خاطر باشه که روز تولد من دقیقا افتاده وسط امتحانات.البته برام مهم نیست چرا که من اصلا به اصل موضوع بی توجهم.حالا میخاد هر روزی باشه.
ولی با همه بی توجهی ها من می خوام روز و ماه و سال تولدم را به شما بگم.البته شاید برا هیچ کس مهم نباشه ولی میگم:
من غیره نظامی سید حسام الدین دولتخواه فرزن سید جمال الدین در تاریخ ۴/۱۱/۱۳۶۰ درشهر دهدشت به دنیا امدم.عاشق فوتبال بودم طوری که همیشه ارزو میکردم در بهترین تیمهای دنیا بازی کنم.خودم از بازیم رازی نبودم ولی دوستان به من میگفتن خیلی بازیکن خوش تکنیک وبا هوشی هستم.یه دفتر داشتم که از اول تا اخرش عکس رونالدو را چسپانده بودم.البته کوچکتر که بودم به مارکو فان باستن علا قه شدید داشتم. زمانی در رشته دندان سازی قبول شدم ولی نرفتم .سال بعدش پرستاری قبول شدم ولی این بار نیز نتوانستم بیشتر از یه ترم دوام بیاورم.استعفا دادم وخودم را برا شرکت در ازمون علوم انسانی اماده کردم.راستی اینو بگم که انصرافم از پرستاری همزمان شد با به گور سپردن همه ارزو های فوتبالیم.بعد اولش می خواستم جامعه شناسی بخونم ولی زد وتاریخ قبول شدم.حالا هم دارم تاریخ میخونم.البته هر وقت تونستم خود گمشده ام را در تاریخ پیدا کنم دست از خوندن تاریخ میکشم.....
.
.
خب شاید بگید این چه ادم پرتیه حالا که اومده یه لحظه ادم باشه چقد داره کج میزنه. نمیدونه که الان اذر ماهه وبهمن ماه نیست.؟چرا می خواد الان برا خودش جشن تولد بگیره؟
جواب من اینه که میدونم که الان اذره وبهمن نیست ولی نمیدونم کی بهمنه. میترسم باز هم بهمن بیاد ومن فراموش کنم که یک سال تموم بزرگتر شدم.اخه نظر بند دوره کودکیم را گم کردم .میترسم باز هم شیطونی بشم ...میترسم باز هم انفلو انزای مرغی بگیرم...
می ترسم...
میترسم...
میترسم.
خود غلط بود انچه مي پنداشتيم
تا درخت دوستي كي بر دهد
حاليا رفتيم و تخمي كاشتيم
گفتگو ايين درويشي نبود
ورنه با تو ماجراها داشتيم
...
بعد از این{ ایران} گلستان می شود
در دکانها نان فراوان می شود
گوشتهای شیک ارزان می شود
مشکلات از صبر اسان می شود
صبر کن ارام جانم صبر کن
از برای نان گندم غم مخور
جان من از بهر مردم غم نخور
گر نداری(ارده قم) غم نخور
ور شرابت نیست خم خم غم نخور
صبر کن ارام جانم صبر کن
لاله در گلشن شود خوش بو به صبر
ادم بد خو شود خوش بو به صبر
اسفناج ما شود کو کو به صبر
نان سنگک هم شود نیکو به صبر
صبر کن ارام جانم صبر کن
شعر بالا را "سید اشرف الدین حسینی" مدیر روز نامه نسیم شمال در عصر مشروطیت سروده است.نکته جالب اینجاست که مردم ما بعد از صد سال هنوز هم در تهیه اقلام بالا با مشکل روبرو می شوند وعلاوه بر ان اقلام دیگری مانند مسکن ماشین و....نیز به ان اضافه شده است.
عشق طرب و باده بوقت سحر افتاد
افطار بمی کرد برم پیر خرابات
گفتم که تو را روزه به برگ و ثمر افتاد
با باده وضو گیر که در مذهب رندان
در حضرت حق این عملت بارور افتاد

